سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک



























افسران جوان جنگ نرم

یا جواد الائمه ادرکنی

تو امیر متعهدم هستی.......

 




هرچه کردم نتوانستم که زیرلب زمزمه نکنم"لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم"!


و چه لذت بخش بوداین حس غرور به هنگام قدم زدنت!

و چه مومنانه پند دادی و چه زیرکانه تهدید کردی دشمن را!

و چه عاشورایی و زینبی سیلی زدی به گوش یزیدیان زمان


نوشته شده در سه شنبه 91/6/14ساعت 10:21 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

وقتی روز قدس از خونه میزنم بیرون ، همش دلم میلرزه .


یاد پسر بچه ای میفتم که با سنگ مثل شیر جلوی تانک وایمیسته .

 


یاد مادری میفتم که با افتخار پسرشو برای شهادت آماده میکنه .
برای پدری که میبینه پسرش داره میره تا شهید بشه و خم به ابرو نمیاره .


قدمهام محکم تر و قوی تر میشه و با سر بلند میرم که بهشون بگم ما پشتتونیم . ما قبولتون داریم و مطمئن باشین که کارتون درسته .


و تو دلم میگم :

حسبالله و نعم الوکیل

 


یاد مادری میفتم که با افتخار پسرشو برای شهادت آماده میکنه .
برای پدری که میبینه پسرش داره میره تا شهید بشه و خم به ابرو نمیاره .


قدمهام محکم تر و قوی تر میشه و با سر بلند میرم که بهشون بگم ما پشتتونیم . ما قبولتون داریم و مطمئن باشین که کارتون درسته .


و تو دلم میگم :

حسبالله و نعم الوکیل

 

 


نوشته شده در شنبه 91/5/28ساعت 8:29 صبح توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

بچه که بودم یه کتاب داشتم که یه روایتی از امام مجتبی توش بود. با این مضموم که امام فقط به خاطر یه دسته گلی که یه کنیز بهشون داده بود ، اونو آزادش کردن و کلی هم بهش لطف کردن.

این ماجرا همیشه تو ذهنم بود.

تو محله ما خانواده ها تصمیم گرفتن که تاریخ میلاد و شهادت های ائمه رو بین خودشون تقسیم کنن و براشون تو مسجد مراسم بگیرن.
امام مجتبی به ما رسید.
منم سعی میکردم کمک کنم . حالا به هر صورتی.
یه بار تو همین مراسم ها آقای مسجدمون گفته بود : هر چی از امام حسن بخواین بهتون میدن.
من که داشتم پذیرایی میکردم یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید . اون روزها یه کار مهمی داشتم که بد جوری گره خورده بود. تو همون لحظه در کمال پررویی تو دلو گفتم :
آقا جون !!!!
من که دارم تو جشن تولدتون براتون پذیرایی میکنم ازتون عیدی میخوام ها !!!!!!!!!!
همین ! اینو تو دلم گفتم و به کارام ادامه دادم.
باورتون نمیشه اگه بدونین یه هفته هم نشد که کارام حل شد.

دقیقا مطمئن بودم که کار ، کار امام کریمه

یه سال بیمارستان شیفت بودم تا برسم مسجد دیگه آخر مراسم بود . خیلی ناراحت شدم که آقا نمیخواست من تو مراسمشون باشم .

همونجا پایین پله ها نشسته بودم و داشتم به دعای آخر آقای مسجد گوش میدادم و زیر لب گلایه میکردم ، که نگام افتاد به کفشهایی که شلوغ و پلوغ رو پله ها ولو شده بود .


یک آن یاد جفت کردن کفش زائرهای امام رضا توسط امام خمینی افتادم . لبخندی زدم و تو دلم گفتم : آقا جون از زیر عیدی دادن نمیتونین فرار کنین. امسالم عیدیمو میگیرم. (توجه به پرروییم دارین؟)

بعدشم تند و تند شروع کردم به مرتب کردن کفشا. چه لذتی داشت . تا خانومها از پله بیان پایین ، در رفتم.

اون سال هم به خیر گذشت و من در کمتر از یه هفته عیدیمو گرفتم .

یه سال مریض بودم نتونستم برم مسجد
اینقدر اعصابم به هم ریخته بود که نگو.
تازه بدتر از اون مادرم هم از این فرصت سو استفاده کرده بودو برادر کوچرکم که اون موقع 2 سالش بود و انداخت به من !!!!!
اونم یه سره رو نرو من بود . چون بعد از طهرش نخوابیده بود و خوابش میومد. منم گذاشتمش رو پام و از حرصم تند تند تکونش میدادم.
اونم جیغ میزد.
دیگه نزدیک بود موهای خودمو اونو دونه دونه بکنم.
یه نهیب به خودم زدم :
هی !!!!!!!! شب میلاده . درسته مریضی ولی دلیل نمیشه دق دلیتو رو سر این بچه خالی کنی . بشین مثل بچه ادم خوابش کن .
تصمیم گرفتم براش لالایی بخونم ولی هیچ لالایی بلد نبودم . واسه همین شروع کردم مولودی خوندن .

کریم آل طه آمد به دنیا

روشن شده دیده ی ام ابیها


ای گل زیبای من یا مجتبی
اوج تمنای من یا مجتبی

گر تو برانی مرا یا مجتبی

وای من و وای من


من به جهان ندارم غیر تو مولا
یا حن مجتبی ای گل زهرا

جانم حسن جانم حسن جانم حسن جان


مهر بتان ورزیده ام اما تو چیز دیگری
زیبا فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری

یادم میاد سال قبلش حاج محمود اینو خونده بود . خیلی قدیمیه . شاید سال 79 یا 80 باشه.
برادرم شستشو گذاشته بود تو دهنشو با چشای گرد داشت منو نگاه میکرد .
براش آشنا نبود ولی دوسش داشت . یه کم نگاهم کردو شعر که به دور دومش رسید خوابش برد.
از اینکه از این میدان کار زار با موفقیت گذشته بودم قیافه ی پیروزمندانه ای به خودم گرفتم . اما چه فایده ؟

فکر میکردم امسال خبری از عیدی نبود.

اما یه فکری به ذهنم رسید . تو دلم گفتم : خب آقا جون منو داداشم هم برای شما اینجا جشن تولد گرفتیم .
چه اشکالی داره . یه جشن تولد سه نفره ی جم و جور .

و اینگونه شد که اون سال هم عیدی گرفتم

 

امسال هم عیدیمو میگیرم .

میدونم

شما هم بخواین از این بزرگ کریم.

شاهرگمو گرو میذارم .

میده بهتون . یقین دارم.

 


نوشته شده در جمعه 91/5/13ساعت 8:3 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

بسم الله النور...
تومیتوانی روسری نصفه نیمه ات راهی برداری ودوباره بذاری ،میتوانی گاهی بادبزنش کنی،میتوانی مانتوی سفیدکوتاه چسبان روبپوشی تاگرمت نشود،

میتوانی شلواری بپوشی که دمپایش تاصندلت 20سانتی مترفاصله داشته باشد،

میتوانی جوراب هم نپوشی لاک هم حتماخنک کننده است،بستنی هم لیس بزن روی نیمکت پارک،بوی ادکلنت هم میتواندتا10مترتعقیبت کند،فرض کن اینهابلدنیستند مثل توباشند،فرض کن اینهاعادت کرده اندبه این پارچه سیاه دراین گرماوفرض کن گرمشان نمیشود،فرض کن توروشنفکری واینهاامل.


آخرتوچه میدانی چادرترنم عطریاس درفضای غبارآلوددنیاست ،آخرتوچه میدانی چادرخنکاوزیبایی به وجوهردخترمیبخشد،

تومیتوانی خوش باشی به عرق نکردن دردنیا
خنکای بهشت گوارایتان باددختران چادری من نمیدانم ملایک چه طورمیتوانندحساب کنندثواب

چادری های رمضان مرداد را.........

چادری های رمضان مرداد را.........

 

 

 

http://www.askdin.com/thread20712.html


نوشته شده در جمعه 91/5/13ساعت 8:0 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

تورو خدا یه سرچی کنین ببینین که آدمها چقدر وحشی صفت شدن.

چطور حاضر میشن یه هموطنشون رو جلوی چشماشون زنده زنده بسوزونن.

یعنی از این هم وحشتناک تر میشه؟

از وقتی فیلمشو دیدم همینطور موقع اذان و نماز دعا میکنم که یه فرجی بشه.

مسلمونی اونا کجا و مسلمونیه ما کجا .

به خاطر گرونی داریم دین و ایمونمونو از دست میدیم اونوقت اونارو زنده زنده میسوزونن و از خونشون میندازنشون بیرون اما دست از عقیدشون بر نمیدارن.

من اطلاعات زیادی از این ماجرا ندارم ولی وقتی شنیدم اوباما از این جنایت به اسم اصلاحات نام برده و ازش حمایت کرده خونم به جوش اومد.

آخه چرا نمیذارین این مسلمونا رو به حال خودشون؟

هر بلایی که دلتون خواست سرشون آوردین .

اون از فلسطین . بحرین و افغانستان و عراق و یمن و ... اینم از برمه

دیگه سوزوندنتون چیه. اونم زنده زنده؟

هر جایی که مسلمونها هستن توش جنگ را میندازن

خیلی ناراحتم و عصبانی از این مردم حافظ صلح و حقوق بشرو خفقان گرفتنشون


نوشته شده در پنج شنبه 91/5/5ساعت 9:17 صبح توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

سلام به همه بزرگواران...میخواستم روز میلاد آقا بنویسم ولی نشد...............الان به همون بهونه مینویسم...

شب میلاد آقا امام زمان بود که داشتم فکر میکردم اگه ما قرار بود یه کادو تولد تو روز تولد به اماممون بدیم چی میدیم؟چی بدیم بهتره؟اصلا آقا چی دوست دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلی فکر کردم:یه شاخه گل رز؟یه جانماز؟یه......................خیلی سخته....................کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اونیکه آقا بیشتر دوست داره اینا نیست،اینه که ما به خاطرش یه گناه کمتر کنیم...فقط یه گناه...همین..........کاش بشه به خاطر اماممون................


                 گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما یا ایها العزیز مسنا و اهل الضر.............دریاب آقای خوبمگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


نوشته شده در دوشنبه 91/4/19ساعت 8:32 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

السلام علیک یا روح الله
وقتی که هنوز کودکی بیش نبودم پدر آماده شده بود که به جبهه برود. از مادرم پرسیدم چرا باید پدر به جبهه برود؟ چرا باید برود جنگ؟
و مادر با لحنی شیرین در جوابم گفت: چون « امام » گفته اند!
از آن موقع برایم سوال بود که این « امام» کیست که پدرم به خاطر او به جنگ رفته است؟
یک شب که مادرم داشت به تلویزیون سیاه و سفید کوچکمان نگاه می کرد؛ ناگهان رو به من کرد و با عجل گفت: عزیزم! این آقا رو که میبینی « امام خمینی » است.
با چشمان کوچکم به تلویزیون خیره شدم؛ چهره ای آرام و نورانی دیدم؛ چقدر در دلم احساس آرامش کردم.
از آن پس هرجا که کلمه « امام» به گوشم می خورد؛ یاد آن چهره نورانی و آرام می افتادم.
چندبار به پدرم گفتم که مرا پیش امام ببرد تا ایشان را ببینم اما هربار پدرم می گفت: عزیزم! امام در تهران هستند و ما در شهرستان هستیم؛ فعلا امکان مسافرت برای ما فراهم نیست.
مدتی گذشت و جنگ تمام شد و پدرم دوباره به خانه برگشت و رفت به سراغ کارش؛ زندگی ما دوباره شیرین شده بود مثل قبل از جنگ!
یک شب که مشغول خوردن شام بودیم و در همان حال پدر به اخبار تلویزیون گوش میداد؛ نمیدانم اخبار چی گفت که اشک در چشمان پدرم جمع شد و از سر سفره بلند شد و به حیاط رفت!
حال مادرم هم دست کمی از پدر نداشت.نمی خواستم در آن حال از پدر و مادرم چیزی بپرسم این بودکه تمام حواسم را معطوف تلویزیون کردم تا ببینم چه خبری بوده که پدر و مادرم را اینگونه دگرگون کرد؟
و این جمله را شنیدم: « امت حزب الله برای سلامتی امام دست به دعا بردارند» !!!
و صبح روز بعد خانه ما حال و هوایی دیگر داشت؛ پدر و مادرم گریه می کردند. از مادرم پرسیدم: چرا گریه می کنی مادر؟ چی شده؟
و با همان چشمان خیسش رو به من کرد و گفت: دخترم! امام خمینی پیش خدا رفت!
و من با همان زبان کودکانه ام گفتم: یعنی من دیگه نمیتونم امام رو ببینم؟
و زدم زیر گریه!!!
از آن روز سالها می گذرد و آن کودک دیروز تبدیل شده به یک انسان بالغ با تجربه ولی در تمام این سالها هنوز چهره نورانی ات در ذهنم مانده است.
در این سالها که نبودی؛ هرگز به نبودنت عادت نکردم.
در تمام این مدت تو را در کنار خودم احساس می کردم.
در آن روزها که دشمنان با کمک دوستان کمر به نابودی این انقلاب بسته بودند؛ تو را در کنار خلف صالحت، حضرت آیة الله خامنه ای احساس می کردم.و دستورات و فرامین ایشان را دستورات و فرامین تو می پندارم.
ای امام!
ای جاوید همیشه تاریخ!
همانگونه که پدرم مطیع دستورات و فرامین تو بود؛ من هم تا جان در بدن دارم؛ مطیع دستورات جانشین بر حقت بوده و هستم.
لبیک یا خامنه ای
همیشه تا هرگاه
کودک دیروز و سرباز امروز وطن
1391/2/2

نوشته شده در شنبه 91/3/13ساعت 1:14 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

قدر شناس

شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید


یه شب بارونی بود.
فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن ظرفها .
همین طور که داشتم لباس میشستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده.
گفتم اینجا چیکار میکنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟
دو زانو کنار حوض نشست و دستهای یخ زدمو از تو تشت بیرون اوردو گفت: ازت خجالت میکشم .من نتونستم اون زندگی که در شان تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس میشسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه ...

حرفشو قطع کردمو گفتم : من مجبور نیستم . با علاقه این کار رو انجام میدم. همین قدر که درک میکنی . میفهمی . قدر شناس هستی برام کافیه. 1

1. نشریه امتداد شماره 11



============================
مقام معظم رهبری

منظور از کمک فقط شستن ظرف و ... نیست .
البته اینها هم کمک است ولی بیشتر کمک روحی است. کمک معنوی و فکری است.
مرد باید ضرورتهای زن را درک کند ، احساسات او را بفهمد و نسبت به حال او غافل نباشد.2

2. مطلع عشق ص 81


نوشته شده در شنبه 91/3/6ساعت 10:4 صبح توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |


فریده حسن‌زاده برای شعر «در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟» سروده شده به زبان انگلیسی به عنوان نامزد دریافت جایزه ادبی پوشکارت معرفی شد. نامزدهای جایزه ادبی پوشکارت که هر ساله به بهترین شعر، داستان و نقد ادبی نشریات ادبی مستقل تعلق می‌گیرد، توسط سردبیران جراید و از میان کسانی انتخاب می‌شوند که به عنوان poet The Feature انتخاب و معرفی شده باشند. از برندگان این جایزه ادبی معتبر در دهه‌های گذشته می‌توان به نام‌هایی چون ریموند کارور و تیم ا ُبرین اشاره کرد.


در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سال‌های جنگ بود و من نیازمند ِ عشق بودم برای چشیدن ِطعم آرامش.

زیرا بالای سی سال داشتم و می ترسیدم از پژمردن پیش از شکفتن و غنچه دادن.

زیرا طلاق واژه ای ست تنها برای مرد و زن نه برای مادر و فرزند.

زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی: مادر ِ سابق ِ من حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می کنی.

و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند نفرت یا مرگ حتی.

و تو بیزاری از من زیرا تو را به دنیا آورد ه ام تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن و هرگز مرا نخواهی بخشید تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ رویاهاو آرزوهای دور و درازت


نوشته شده در یکشنبه 91/2/24ساعت 9:24 صبح توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

 نقش زن در اجتماع از نگاه امام خمینی(ره)

* زن نقش بزرگی در اجتماع دارد، زن مظهر تحقق آمال بشر است.
*
زن مربی انسان است.
*
از دامن زن مرد به معراج می رود.
*
زن یکتا موجودی است که می تواند از دامن خود، افرادی به جامعه تحویل دهد که از برکاتشان یک جامعه، بلکه جامعه ها به استقامت و ارزش های والای انسانی  کشیده شوند.
*
نقش زن در جامعه بالاتر از نقش مرد است؛ برای اینکه زنان، بانوان، علاوه بر اینکه خودشان یک قشر فعال در همه ابعاد هستند ،قشرهای فعال را در دامن خودشان تربیت می کنند.
*
من در جامعه زنها یک جور تحول عجیبی می بینم که بیشتر از تحولی است که در مردها پیدا شده.
*
این جانب به زنان پر افتخار ایران مباهات می کنم، که تحولی آن چنان در آنان  پیدا شد، که نقش شیطانی بیش از پنجاه سال کوشش نقاشان خارجی و وابستگان بی شرافت آنان ، از شعرای هرزه گرفته تا نویسندگان و دستگاههای تبلیغاتی مزدور را، نقش برآب نمودند.
*
زنان در عصر ما ثابت کردند که در مجاهده همدوش مردان ، بلکه مقدم بر آنانند.
*
ما مفتخریم که بانوان و زنان ، پیر و جوان و خرد و کلان ، در صحنه های فرهنگی  و اقتصادی و نظامی حاضر، و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند.
*
من هر وقت بانوان محترم را می بینم که با عزم و اراده قاطع در راه هدف حاضر به [تحمل] همه طور زحمت ، بلکه شهادت هستند مطمئن می شوم که این راه به پیروزی منتهی می شود.
*
بانوان رهبر نهضت ما هستند.
*
شما بانوان شجاع دوشادوش مردان پیروزی را برای اسلام بیمه کردید.
*
شما خواهران در این نهضت سهم بسزایی داشتید.
*
شما خواهران عزیز و شجاع، دوشادوش مردان پیروزی را برای اسلام بیمه کردید.
*
مردان ما مرهون شجاعتهای شما زنان شیر دل هستند.
*
ما بسیاری از موفقیت ها را مرهون خدمتهای شما بانوان می دانیم.
*
خدمت مردها هم، بسیارش  مرهون خدمت زنهاست.

*بانوان ایران ، در این نهضت و انقلاب سهم بیشتری از مردان دارند.
*
بانوان عزیز ما اسباب این شدند که مردها هم جرأت و شجاعت پیدا کنند.
*
آنچه که در ایران بزرگتر از هر چیز بود، تحولی است که در بانوان ایران حاصل  شد.
*
اگر این نهضت و انقلاب اسلامی هیچ نداشت جز این تحولی که دربانوان و در جوانان ما پیدا شد، این یک امری بود که کافی بود برای کشور ما.
*
ملتی که بانوانش در صف مقدم برای پیشبرد مقاصد اسلامی هست آسیب نخواهد دید.
*
چه افتخاری بالاتر از اینکه زنان بزرگوار ما در مقابل رژیم ستمکار سابق و پس از سرکوبی آن، در مقابل ابرقدرتها و وابستگان آنان، در صف اول، ایستادگی و مقاومت از خود نشان دادند که در هیچ عصری چنین مقاومتی و چنین شجاعتی از مردان ثبت نشده است.
*
در تربیت و تعلیم جامعه بزرگوار، بانوان پیشتاز باشند.
*
اگر زنهای انسان ساز از ملتها گرفته بشود، ملتها به شکست وانحطاط خواهند رسید.

*
صلاح و فساد یک جامعه، از صلاح و فساد زنان در آن جامعه سرچشمه  می گیرد
.

میلاد حضرت زهرا (س) و فرزندشان حضرت روح الله (ره) مباررررررررررررررررررک

 


نوشته شده در شنبه 91/2/23ساعت 7:31 عصر توسط پایگاه بسیج خواهران شهرک امام خمینی(ره)بابل نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak